گردان قهرمان محمد باقر (ع)تیپ 48فتح کهگیلویه و بویراحمد

تاریخ نگارهای جنگ بهش می گن بین دو کربلا(کربلای۴-۵)حماسه بویراحمدی ها.کربلای۵،دیماه بود.این روزها سالگردش ۲۷ سال گذشت .دلم نیامد یادی ازشون نکنم .

وقتی فرماندهان نظامی وقت مستقر در قرارگاه کربلا ،از تیپ ۴۸ فتح استان خواستن که خط شکن باشه  وتیپ این مهم را به گردان قهرمان محمد باقر (ع)که یکی از گردان های عمل کنند بود وا گذار کرد.و از این تیپ خواسته شده بود ، که شب عملیات اگر بتوانند ۶۰۰ متر پیشروی کنن شاهکار نموده اند.ولی انها رفتن و عمل کردن با رمز(یازهرا) بیش از ۶ کیلومتر پیشروی کردن.بویر احمدی ها بخاطر دلاوری خدادای شهامت را به اخر رسوندن و اما!
.به این دلیل که بعضی ها بخا طر نسبت فامیلی با فرمانده از ترس اینکه فرمانده انهارابه عقب برگردونه فرمانده را دورزدن رفتن جلو( بسیجی شهیدسیف اله پرندوار).بعضی ها بخاطر اینکه فرمانده ازشون خواست که تیر بارچی عراقی را خاموش کند با چند تا نارنجک رفتن خاموش کردن۲۷ سال که خواهرش منتظر که برگرده(پاسدارشهید مسعود نیک محمدی)بعضی ها وقتی فرمانده شهید شد حاضر به برگشت نشدن ماندن واسمانی شدن(سردار لطف اله بیژنی)بعضی ها همون شب وقتی رانند بلدوزر ذخمی شد سوار بلدوزر شدن برای هم رزماشون سنگر ساختن با وجود اینکه خودش سنگر نداشت(جهادگر شهید گلباد الیاس پور)بعضی ها هم فرمانده بودن ولی توسنگر ننشستن بانیروهاش قدم به قدم جلو رفت،تا تک تیرنداز دشمن اونها رو به ارزوی پرواز رسوند(سردار فریبرز پناهی).و اما خیلی بعضی های دیگه که من یادم نیست.اما به قول یک دیالوگ معروف .گردانی که شب به خط زده بود صبح یک دسته ازش برگشت.ولی مردم شهر(دهدشت)استقبال باشکوهی ازشون کردن.ولی بعضی ها هم ماندن واخراجی شدن.۶۵/۱۰/۱۹همین روزها همین نزدیکی ها ..یا حسین

#دانیال پرندوار

 

اشعار تاریخی کهگیلویه بر وزن شاهنامه

نامه نوشتن عباس قلی خان به ملا حداد برآفتابی

 

    
 

دلیر سُترگی و پهلو نژاد
چو سهراب و رستم چو اسفندیار
نبودیش اندیشه از صد هزار
هراسان زنامش عرب تا عجم
اگر بشنود نام چنگال گرگ
بترسد زچنگال او کبک نر
نه کوران بسایند چنگال شیر
سواری فرستاد نزدش دوان
به زودی بیا و در آن جا ممان
روان شد به آرو به مانند باد
رخ شیر رزمی چو گل بشکفید
سپه جمع کردند از هر طرف
به آن حکم دارای از حق سما
چگونه فروهشته گردیده پر

 

 

 

یکی خال بودیش ملا حداد
به روز ستیز صف کارزار
چو در کف، تفنگ و چو برقد،قطار
جوان و هنرمند و شیر دژم
بدرد دل و گوش عزم سترگ
چو اندر هوا باز گسترد پر
نه روبه شود ز آزمودن دلیر
یکی نامه بنوشت خان جوان
که کاری به پیش آمده ناگهان
چو آن نامه را خواند ملاّ حداد
به پیش فرامرز جنگی رسید
نشستند با هم به عزّ و شرف
ببین که مقدّر چه کرده به پا
ببین که قضا چون شود کارگر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    
 

که در دار گیتی چه آید به سر
بزد تلگراف و نیامد جواب
چو فرمان دهد شاه ایران پناه
به یک روز بنمود جمع آوری
که عباس قلی خان نمودی شتاب
بکردند تیمارش آن نوکران
سلح پوش گشتند از بهر جنگ
چهار کیسه جمله دو دستر فشنگ
همان زین مخمل به پشتش نهاد
تویی شیر جنگی و پهلونژاد
بدیشان تفنگان طهپاره داد


فرامرز جنگی بر اسبش سوار
سرت را زاندیشه پردخت کن
که گوید که او را روان آرمید
از آواز تو کوه، هامون شود
پراکنده گردد ز نام تو کام
پس از رفتنت نام ماند به جای
بلرزید شیران هم از نام تو
که یار تو بادا جهان آفرین
پی رخش فّرخ تو را بسپرد
نیایش کنم پیش یزدان پاک
همان پهلوی و چنگ و کوپال تو
که من بسته دارم به فرمان کمر
پی رخش برده زمین را ز جای
طلسم تن سروران بشکنم
بیارم ببندم کمر بر میان
که رستم نگرداند از رخش پای
جهان گشت از او همچو نوروز باغ
بر او آفرین کرد آن باجلال

 

 

نداند کسی جز حی دادگر
که چون شاهزاده ی والانواب
بُدش انتظاری از آن بارگاه
دگر باره فرمود یک لشکری
درنگی شد از کار آن مستطاب
کشید از طویله ز خرسانیان
بکردند تیمار زین خدنگ
تفنگان طهپاره کار فرنگ
کشید از طویله یکی تندباد
پس آن گه سپردش به ملاّ حداد
سران را طلب کرد آن شیرزاد


بزد مطربش طبل جنگ
]و[ نقار
برت را به ببر بیان سخت کن
هر آن تن که چشمش سنان تو دید
اگر جنگ دریا کنی خون شود
از این زیستن گر برآری تو نام
به دعوا بپوی و از ایدر میای
وز آن پس بگردد جهان رام تو
تو
]کوتاه[ بگزین شگفتی ببین
اگر چه به رنج است هم بگذرد
شب تیره تا برکشد روز چاک
مگر باز بینم بر و یال تو
چنین گفت ملاّ حداد الحذر
سر و مغز پولاد را زیر پای
تن و جان فدای سپهبد کنم
هر آن کس که زنده ست از ایرانیان
به نام جهان آفرین یک خدای
چو خورشید برزد سر از پشت راغ
بپوشید ببر و برآورد یال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اعلام آمادگی ملاحداد و طایفه برآفتابی برای جنگ

 

    
 

تن دشمنانت گدازنده باد
که دانست کش باز بینند بیش
نهاده ابر چرخ، رخش تو کام
تن دشمنانت نگونسار باد
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
دمش مرد دانا همی بشمرد
گهی بر فراز و گهی بر نشیب
از او شادمانی وز او مستمند


همیشه چنین بود با کین
]و[ مهر
یکی را کند خوار و زار و نژند
که سنگر ببندید در جایگاه
مبادا که دشمن رساند گزند
دلاور سران سر بپیراستند
که چون تو دلاور ز مادر نزاد
در آن جای دشوار کن سنگری
منم گفت شیراوژن تاج بخش
گو شیرفش با درفشی سیاه
روانه بگردید ملاّ حداد
دل شیر از بیم او گشت پخش
یکی سخت پیمان فکندند بن
به کشتی گرفتن درنگی منم
چنین دل به دو نیم باشد همی
در آن جا که فرمود سنگر بساخت
چو سهراب
]و[ رستم به سنگرنشست
به دل فکرشان هیچ غوغا نبود
بخفتند آسوده در پهن دشت


تن شیر جنگی بشد لخت لخت
به نعشش دواندند آن مرکبان
به قتل آوریدند همراه اوی

 

 

که گامت به گیتی فزاینده باد
به بدرود کردنش رفتند پیش
همیشه به هر جای گسترده نام
تو را پشت، یزدان دادار باد
چو پیلی به رخش اندر آورد پای
زمانه بر این سان همی بگذرد
چنین است رسم سرای فریب
چنین است کردار چرخ بلند


همانا که کردار گردان سپهر
یکی را برآرد به چرخ بلند
بگفتا قلی خان سران سپاه
کشیم انتظار ای
]شه[ ارجمند
بگفت این و از جای برخاستند
دگر باره گفتا به ملاّ حداد
تو پشت سپاه مرا یاوری
چو بشنید آن گه برانگیخت رخش
همان گه روان شد در آن جایگاه
به چشم ادب دست خود را نهاد
بگفت و فرود آمد از پشت رخش
بدین برنهادند هر دو سخن
بدو گفت آن گه که جنگی منم
شما را چرا بیم باشد همی
نکرد ایچ اندیشه از جا بتاخت
چو شیران جنگی چو پیلان مست
قضا چون به بالین جاشان نمود
به بالین ایشان قضا برگذشت

 
بر او تیرباران بکردند سخت
بیفتاد از پای شیر غران
دو مرد گران مایه ی جنگ جوی

 

 

 

 

 

 

 

سنگر بستن ملا حداد و طایفه برآفتابی و آغاز جنگ (سرکرته

 

جنگجویان برآفتابی و کشته شدن ملاحداد

 

    
 

گرفتند کردند زیر و زبر
یکی سنگر آباد نگذاشتند
بخفتند با وی به سنگر دو قوچ
درفشش سر برج بر پای کرد
به مطرب بفرمود شیپور کش
به چرخ فلک رفت ناله ی تفنگ
بیامد گرازان پنجاه سوار
زدندش پراکنده شد آن سوار
ستاره نظاره بر آن رزمگاه
دگر باره حمله بکرده سه فوج
جناح چپ و راست ملاّ حداد
سلاح از برِ خویش ریزان شدند
خود
]و[ همرهانش نرفته زجا
چگونه گریزان شود مرد جنگ
شلیک دگر هم به دیگر زدند
تن یک تنه زور از صد زیاد
اگر رستمی جنگ تو مشکل است


بلرزید ماننده لرزنده بید
نویسد سوی پهلوان ناگزیر
به یزدان پناهش زدیو سترگ
بخواهم همی آشکار
]و[ نهان
ولی خان بردارد این کینه گاه
که کینه به گیتی بیاراستی
چه دانی چه باشد سرانجام تو
زخالو
]حداد[ خویشان نزدیک ]و[ شیران من
زیزدان نداری همی هیچ باک
زکین جستن آسایش آبدتورا
روانه نمودش در آن رزمگاه

 

 

تمامی همه سنگران سربه سر
در آن سرزمین تخم کین کاشتند
در آن رودخانه ی شوم تَسّوچ
فرامرز جنگی چو شیر نبرد
به آن ذرهّ بینش ببارید تش
برآمد خروشیدن طبل جنگ
نخستین به بالین آن نامدار
کشیدند طهپاره و شد سوار
خروش اندر آمد ز هر دو سپاه
رسیده تف مارتین تا به اوج
سه فوج از سه جانب چنان رو نهاد
دلیران ز سنگر گریزان شدند
ستون دلیران
]و[ پشت سپا
به خود گفت کشتن به از نام ننگ
سه فوج از سه جا حمله آور شدند
به هر جانبش بود تیران چو باد
بلی جای دشوار خود غافل است


قلی خان چو این کشته ها را بدید
یکی نامه فرمود پس تادبیر
سر نام کرد آفرین بزرگ
دگر گفت کز کردگار جهان
مگر کز میان دو رویه سپاه
اگر تو ولی خان که این خواستی
برآید زگیتی هم کام تو
نگر کن که چندان دلیران من
تن بی سرانشان فکندی به خاک
همی خواستم بخشش آید تو را
سپردش به یک ایل چی تیز پا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(( پیش نهاد آتشبس از سوی عباسقلی خان بعد از کشته شدن ملا حداد برآفتابی))

#دانبال پرندوار

اشعار یار یار از شاعران گمنام و خداکرم خان بویراحمدی

  

 

چشم کال و گاهکده ،  باد صبح سردشت                     نارنج و تنگ تکو گل باغ و دهدشت

منظور از این شعر دهاتی اطراف سردشت زیدون بوده که در آنجا زن های زیبا و چشم کال وجود داشته و منطقه سردشت هنگام سحر و صبح زود از وزش بادهای ملایم و خنک برخوردار بوده است و تنگ تکو از نظر نارنج بسیار مشهور بوده است و دهدشت هم از نظر گل های باغهایش.

در همین سفر در وصف مناطق تشون و ممبی و مله می بین سادات دیلگان شعری سروده بدین مضمون که :

        گرمای گرم تشون و گوی(صحرا) ریت ممبی                  غمزه و اُو دل ایبره کوگل مله می

در همین سفر از مسیر تنگ پیرزال و تنگ نالی به طرف سردسیر در حرکت بوده و درباره یکی از همسراشان دختر محمدشفیع خان نوئی که بیشتر در محدوده تنگ پیرزال سکونت داشته است ، شعری سروده است بدین مضمون که :

                  دال ایا دال ایروه نه دال دنایه                                دالل پاچه سفید مال بیرزایه

و در مسیر تنگ نالی که در قدیم جاده ماشینی وجود نداشته و جاده مالرویی بوده که مردم هنگام کوچ به سردسیر به سختی از ان عبور می کردند در وسط تنگ نالی که آب زیادی از آن عبور می کرد سنگ بزرگی وجود داشته که زن و مرد بر روی این سنگ عبور می کردند و در همین سفر هنگامی که به تنگ نالی رسید مشاهده کرد که دختر و زن از روی این سنگ بزرگ در حال عبورند و در این وصف شعری سرود :

           خشکه مو وابیمی برد تنگ نالی                           تا بیان سرم برن کوگل سینه خالی

در همین سفر در باره سادات و دمه و دیلگان اشعاری سروده بدین مضمون که :

          ساداته وَ زر بخرین و دمنه وَ دینار                            اوشه شربت بزنین سی شفای بیمار

            مو وَ ساورز نیروم دیلگون دیاره                            دیلگون جی دلبره و دل تاب نیاره

بعد از سادات و دمه در اردیبهشت ماه به سرچنار می رود نظر به اینکه این منطقه بسیار سرسبز و دارای گل های رنگارنگ بوده یکی از همسرانش بنام بی شهین که بسیار مورد علاقه اش بوده در این طبیعت زیبا کنارش را پر از گل های رنگارنگ می کند و به طرف خان می آید .خان با دیدن این صحنه شعری سروده است :

              سرچنار خوش چمنه و چهچه سار بلبل                             نازنین وَ نشم ایا دامنش پُر از گل

در مورد سقاوه و بن دره هم شعری سروده است :

           چویل وَ چشمه دزو چمن وَ سقاوه                              چشم کال وَ بن دره خیار وَ خرابه

در همین سفر به منطقه مارگون می رود و در مورد این منطقه شعری سروده است :

            پازن تنگ چویل بز دیل اسپر                               زر بیل مارگون با هم ایخرن بَر

و در همین سفر به منظقه سی سخت می رود و متوجه می شود که زن یکی از همراهانش با شخص دیگری از همراهانش ارتباط دارد یا عاشق و معشوق یکدیگرند.در این رابطه هم شعری سروده است :

               دلبر دل وَدوجا در عالم چه زشته                   ترک دیدارش کنید گر حور بهشته

به منطقه سروک اطراف یاسوج می رود و در آنجا هم شعری سروده است :

             سروکم صحرانشین یاسوجم لب رو              مودامه سرچشمه زنن تا گل نروه وَدهنو

و بعد به مور صفا می رود تا آنجا جشن عروسی برقرار است و زن و دختر با لباس های رنگارنگ مشغول دستمال بازی هستند .مردم آن دیار خان را با همراهانش به عروسی دعوت می کنند و در وصف این طبیعت زیبا و زن و دخترهایی که در حال دستمال بازی بودند شعری سروده است :

         چمن آرای چمن سرور چمن ها                       چه خشه مورصفاو رنگارنگ گل ها

زمانی که خداکرم خان در شیراز نزد احتشام الدوله حاکم فارس پناهنده شده شعری سروده است بدین مضمون :

          سرچنار یادت  به خیر بیشتر ملک زیرت               چرخ گردون فلک مِنه بوسه دیرت

 

“یار یار” خوانی  شاعران گمنام :

مالل ای بار ایکنن دلم وَ باشون                                 چشملم کور وابیه ماندم وَجاشون

ساورزم وَ گل عروس تنگله روزم وَاو بیونه             ایلمون بار کرده بی بوسه وَ اوسایات جخونه

شو وَزنجیر غمم و روز وَ بی نوایی                         وَحسرت خال لبت رفتم وَاو گدایی

پازن تنگ چویل تازه کرده خاره                         یه فلیس چی سیش نیکنه گل وَم بیه قطاره

چویل وَ دس ورکنم دندون کنم پاک                     بنمش زِر سر یار تا نگره خاک

پازن تنگ چویل تیربندی وَناشه                             هر کِری پازنه زه گل خوبی قباشه

شاهینلم وَدیر ایان و نیسی سرتواله                            وَ هوی بال و پرش کردم ای خیاله

کوه نیر گو وَ دنا غم منه وَ لو بهُ                              شاهینم من قفسه کوگمه الهُ  بُه

کوگل سینه قله  رتن بون عمارت                         کوگه رشته منشون ایل دا وَغارت

مالل سرحد نشین بهسن وَپادوک                           دشتمورم خالیه و بیداد ایکنه شوک

زرد وابیه بهمنل سرد وابیه جونم                               ورکنین بند بهون تا برم وَ مَکونم

همچه کوگ من قفس ناله ایورارم                            نیارم یه دلسوزی بیا درارم

خان بکن مرخصم سر جد میرزا                                یارکم بچه زنی جاشه بسه تنا

سفر یشو دِشو کشیه وَسالی                                        نازنین یاره بگه و نگره خیالی

شاهینم کوگ ایگره مابین دو برمال                           نه صدای شاهین ایا نه کوگ ایزه بال

قرآنی بی یک خردیم و بهسیم عهده و پیمان              هرکسی عهد اشکنا خدا کنش پشیمون

دس و ای دلم مزن که خیلی دردَمنده                        چی کنار سر رَه پری وَش نمنده

ورکشی اور  تری بیم کهنه داره                                  یار مو در سفره شالا وَش نباره

گر سمیر من گور لشمَه درآره                                  قالبم خشک پَتی میل وَ تو داره

کو بهونل چهل گزی رشمیل پلرچین                        اسبشه گرگ ایخره ایل بی تفنگ چین

 گو لا كو  نا بالغه نه وقت حاله          ئی دو شو نديدمش تی خوم دوساله .

چه خشه سوار وابی بری و مالش        بوس كنی گلوپلش زر چشم كالش .

پهلله سرخی شلال سر بر گ شونت        تا پنج تير چاك نبره كس نی بسونه .

#دانیال پرندوار

اشعار لری تاریخ  ایل بویراحمد

آه و فریاد از جفا و جور چرخ
داد و بیداد از قضای آسمان
خان عا لی قدر هادی خان
سرور و سردار و سرخیل جهان
در شجاعت رستم و اسفندیار
در عدالت سنجر و نوشیروان
در زمان امتداد دولتش
جمله اندر سایه امن و امان
ناگهان از بخت نافرجام ما
از کا اقبالی اهل این مکان
گلبن اقبالش از پا اوفتاد
شد بهار گلشن عمرش خزان
در شب آدینه هنگام عشا
گشت مرز روحش از قالب رو ان
خواند تار یخ وفاتش میر عقل
سال و ماهش را که تا سازد عیان
هاتف غی ب این ندا در داد و گفت
» سال تاریخ وفاتش جاودان

 


فغان از این جهان ]ظلمت [ آور «
دریر از گردش چرخ مدور
بلند اقبال شاهین خان که بودی
به حسن و رای چون خورشید انور
به هنگام سخاوت حاتم طی
به درگاهش یکی دیرینه چاکر
شب آدینه ناگه کشته گردید
ز کا رفتاری چرخ ستمگر
نبود از دوستان دلنوازش
به پهلو غیر زخم تیر و خنجر
تقاضای فلک بودی و گرنه
برادر کی کند قصد برادر
چو زمزم خواهرش از اشک ریزان
سیه پوش از غمش چو ن کعبه مادر
شفیع او شهید کربلا باد
ز الطاف الهی روز محشر
ز میر عقل جستم سال و تاریخ
بگفتا معذرت زین قصه بگذر
غریب آمد حروف سال فوتش
چو شد مقتول از تیر برادر

 

شود کوه آهن چو دریای نیل
اگر بشنود نام عبدالخلیل

او خُیانَه بنگریت وا خُوش و کار شْ
اسب سْهْ مَحْشَفی خان ، کوری سْوارش

تَش ب گْ ر ه رو خْیرآبای چه بَ ی گیاره
کی دیی ی وَ تاو س ون تْگْرس ب وار ه


یه مَحباقر ، سه مَح مَسْین ، ی ه ر هسَم
» فَسای کْردْن ، بز ممَ ز ی ین برَهم


چ ه قَسَم ، چ ه نُون ج و ، چ ه بَختْ میرزا
کی دیی قَصاب ب کْشْه یه جا دو ورزا

نُونی کْه اْیخُمْ ب ی م وَ لازی
اْی ی مْش و تازی


سنه هزار و دویست و نود «
» محمدحسین خان کرد بنیاد بد

بحرانی و پریشان خود را با امام زاده بازگو کرد.
امام زاده تو محمود طیاری

پناه مردمان خوار و زاری
روم اردل که تا پیشت نباشم
کلاه برگیرم و ریشم تراشم
پناه من می برم بر ایلخانی
نه بر دلخواه بل از ناتوانی
امامزاده فتادم من ز عزت
زعزت او فتادم من به ذلت
کلاهداری به ملک خویش بودم
بنزد شاه و والی پیش بودم
زکین و جور فرزندان نادان
شرافت باختم چون نرد ارزان
امامزاده تو را ملجا نمودم
تیمن گونه اشعاری سرودم
بود این شعر نشانی از غم دل
مرا نبود مکان و جا و منزل
رها بنما م را از این غم و درد
به من بار دگر اقبال برگرد
کرم کن ای کریم ای سبط موسی
کرامت کن کراماتی هویدا

گل گلزار خسرو را تبا کرد
نه چون محمدحسین خان و ولی خان
مرا در بند به حرف با گدا کرد
تفو بادا به چرخ و گردش آن
مرا از ایل یکب اره جدا کرد
از آن قدر و مقامی که مرا بود
به نیمروزی ببین بر من چها کرد

ﭼﺎﻳﺮِﻩ ﻗَﻬﻠﮥ ﺳَﻔﯽ ، ﺭﻳﺶ ﻭَﺭﻩ ﺍَﻭَﻳَﻪ

ﻣَﻪ ﺑﺎﻗﺮ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻜﻦ ، ﻧﺎﺻﺮ ﮔِﺮﻭﻳَﻪ

ﺍﺭﭼﺎﻳﺮ ﻗَﻬﻠﮥ ﺳَﻔﯽ ، ﺭﻳﺶ ﻭَﺭﻩ ﺍﻭُﻳَﻪ

ﻋﻠﯽ ﺧﺎﻥ ﺯُﻟﻒ ﻣﺨﻤﻠﯽ ، ﭘﺎﺵ ﻣِﻨِﻪ ﭘِﺨﻮﻳﻪَ

ﺳﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻭَﻗَﻬﻠِﻴَﻪ ، ﻫَﺮ ﺳﺶ ﻣِﻼﻳﻪَ

ﻋﻠﯽ ﺧﺎﻥ ﻭ ﻛﻠﺒﻌﻠﯽ ، ﻣﻴﺮﺯﺍ ﻃﻼﻳﻪَ

ﻛِﻬَﺮﻩ ﮔﻮﺵ ﺧﻨﺠﺮﯼ ﻧُﻮﻧُﻮ ﭼﻪ ﺩِﻳﻪ

ﭼﺎﺭﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﻣﺮﺍﺩﯼ ﺩﻭﺭﻣَﻪ ﺗَﻨﻴﻪ

ﻭَ ﻭﻗَﻬﻠﻪ ﺩَﺭ ﺍﻭﻣﻴﻪ ﻭﺍﺟُﻔﺖ ﺗﺎﺯﯼ

ﻛَﻬﺮِﻩ ﮔﻮﺵ ﺧﻨﺠﺮﯼ ﺩَﺱ ﺩﺍ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ

ﺗَﺶ ﺑِﻨُﻢ ، ﻣﻦ ﺑﻴﺮﺍﺣﻤﺪ ﭼﯽ ﻭَﺵ ﻧَﻤﻮﻧﻪِ

ﻣَﻪ ﺍﻳﺨُﻢ ، ﺳﯽ ﻛﻠﺒﻌﻠﯽ ﻣﻴﺮﺍﺙ ﺑﻤﻮﻧﻪ

ﭼﺎﺭﺧﺎﻥ ، ﭼﺎﺭﺑﭽﻪ ﺧﺎﻥ ، ﭼﺎﺭ ﺍﺳﺐ ﻧﻴﻠﻪ

ﻛُﺸﺘﻨِﻪ ، ﻣَﻪ ﺑﺎﻗﺮﻩَ ، ﺳﻴﻨَﯽ ﻃﻮﻳﻠﻪ

ﺩَﺳﻪ ﺭﺍﺳﺶ ﺑﺸﻜﻨﻪ ، ﺍُﺳَﯽ ﺗﻔﻨﮓ ﺳﺎﺯ

ﻋﻠﯽ ﺑﺎﺯ ﺑَﻬﺮﻣَﻪ ، ﻛﺸﺖ ، ﺑَﻬﺮُﻡ ﻋﻠﯽ ﺑﺎﺯ

 ﺳﺮﺩﺍﺭﻡ ﻫَﻒ ﺳﺎﻟﻪ ﻳَﻪ ،ﻧﻈﻢ ﺩﺍﻳِﻪ ﺍﻳﻠَﻪ
ﭼَﭙَﻨﺎﭼﺎﺭ ﺑﻴﻨﭽﻪ ، ﺑﺎﺭ ﻛﺮﺩِﻩ ﺩﻳﻠَﻪ
ﭘﺎﺯﻥِ ﺗﻨﮓ ﭼﻮﻳﻞ ﻭ ﺑﺰﻭﺩﻳﻞ ﻭ ﺍَﺳﭙﺮ
ﺯِﺭ ﺑﻴﺪَﻝ ﻣﺎﺭﮔﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍِﻳﺨَﺮِﻥ ﺑَﺮ
ﺭِﻧﮕَﻪ ﺭِﻧﮓ ، ﺍَﻭُﺗَﺴِﯽ ، ﺷِﺨﺎﺭ ﭘَﺮَﻝِ ﺩﺍﺭ
ﭼﻪ ﺧَﺸِﻬﻪ ﺍﺭﺩﻭﻛﺸﯽ ﺑَﯽ ﺷِﻬﻨﮥ ﺍﺳﭗ ﺳﺮﺩﺍﺭ
ﻣُﻪ ﻛِﺮِﻩ ﺑﻴﺮﺍﺣﻤَﺪُﻡ ﻛﺮﻳﻢ ﺯَﻧﺪُﻡ
ﮔَﻪ ﻭَ ﭘُﺸﻜُﻪ ﻭَﺟَﺮُﻡ ﮔَﻪ ﻭَﺯِﺭﺑَﻨﺪُﻡ
ﻛﺮﻳﻢ ﺧﺎﻥ ﺑﻮﻳﺮﺍﺣﻤﺪﯼ ﺳِﻮﻳﻞَ ﺗُﻮﺩﺍ
ﺳﯽ ﺍﻳﻞِ ﺑَﺨﺘﻴﺎﺭﯼ ﺍﺭﺩُﻭﻧَﻪُ ﺭُﻭﺩﺍ
ﻭَﻟِﺮﻳﻢ ، ﺧَﺮﺩُﻡ ﻗَﺴﻢ ﺧﺎﻥ ﺑَﺨﺘﻴﺎﺭﯼ
ﻧُﻮﻧِﻬﺴﻢ ﻭ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺩَﺱ ﺍِﯼ ﺩﺭﺍﺭﯼ
ﺧَﻢ ﻛﺮﻳﻢ ، ﺧﺪﺍﻡ ﻛﺮﻳﻢ ، ﺍَﺳﭙُﻢ ﻛُﺮَﻥ ﭼﺎﻝ
ﻫَﻒ ﺳَﺮﺧﺎﻥ ﭼﯽ ﻭَﻡ ﻧَﻜﻪ ، ﻛُﺸﺘﻢ ﻧُﺨﺪﻛﺎﻝ
ﺍَﯼ ﭼُﻪ ﻭَﻧﺎﻝ ﺍﺷﻜﻨﻮﻥ ﺍﺳﺒُﻢ ﻭَﺩِﺭ ﺑﯽ
ﺭﻓﻴﻘُﻢ ﺿﻴﻐَﻢ ﭼِﭙﻮﻥ ﺑَﺨﺘُﻢ ﻭَ ﺧُﻮﺑﯽ
ﻗﺒﺎﺩِ ﻛُﺮِﻣَﻪ ﻗِﻠﯽ ﺳﻴﺖ ﺑَﺪﻧَﺒﻴُﻢ
ﭘﻨﺞ ﺗﻴﺮ ﻳﻜﯽ ﺩﻭﺗﺎﺳﻴﺖ ﺍِﯼ ﺧِﺮﻳﺪُﻡ
ﻣُﻪ ﺳَﺮﺩﺍﺭ ﺑﻮﻳﺮﺍﺣﻤﺪﻡ ﺗﻮ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﯼ
ﺑِﻬﺒِﻮﻧَﻪ ﻭُ ﻛﻬﮕﻠﻮﻧَﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺩﺍﺭﯼ
ﺯِﯼ ﺑِﺮَﻩ ﻭَ ﻛُﻬﮕﻠﻮﻛﺎﺭﺕ ﻧَﺪﺍﺭُﻡ
ﺧُﺖ ﺩﻭﻧﯽ ﻣِﻦ ﺍﻳﺮﻭﻥ ﻣِﺮﺩﻧﯽ ﺷَﻤﺎﺭُﻡ
ﻳَﻪ ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺑﻴﺮﺍﺣﻤﺪ ، ﺻﺪ ﺑﺨﺘﻴﺎﺭﯼ
ﭼﻘَﻪ ﺭﻭُ ﻭَ ﺟَﻨﮓِ ﺷﻴﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﻴﺎﺭِﯼ
ﺳَﺮ ، ﺭَﻩ ﻧﺎﻝ ﺍِﺷﻜﻨﻮﻥ ﺭَﻩ ﺧﺎﻥَ ﺑَﻬﺴُﻢ
ﺑﯽ ﻣِﺮ ﺩُﻝِ ﮔُﻮَﺭﺯﯼ ﺳَﺮ ﺭَﻩ ﻧﺸﻬﺴُﻢ

 

 

ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﺳُﺮﺧَﻦ ﺳُﻮﺍﺭ ، ﺯَﺩِﻩ ﻭَ ﭘَﻬﻨﺎ
ﺑِﻬﻠﻴﺘﻮﻥ ﭼﺎﺭ ﺩﻭﻟﺘَﻪ ﺳِﯽ ﺧِﻤِﻪ ﺗِﻬﻨﺎ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ، ﻛِﺮِ ﺍِﻟﻴﺎﺱ ، ﻣﻴﺮَﯼ ﮔِﻼﺑﯽ
ﺗﺎ ﺻَﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﻝ ﺑِﺨَﺮِﻩ ﻣُﺮﺩﮤ ﻧِﻈﺎﻣﯽ
ﺟَﺮ ﮔِﻬﺮِﺱ ، ﺩُﻭﺭَﮒِ ﻣَﺪﻳﻦ ، ﻛِﻞِ ﻛَﻠَﻪ ﻗَﻨﺪﯼ
ﻫﻴﭽﻜﺴﯽ ﻣِﺚ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﻧﻜﺮِﺩﻩ ﺟَﻨﮕﯽ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﺯِﺭِﺩﺍﺭ ﺑَﻠﯽ ﺳِﻮﻳﻞ ﺗَﻮُ ﺍﻳﺪﺍ
ﺑَﻴﺮﺍَﺣﻤﺪ ﺗﺎ ﻛُﻬﮕﻴُﻮ ﻏِﺸﻦ ﺭَﻭُ ﺍﻳﺪﺍ
ﻟُﻬﺮﺍﺳُﻢ ﻭَ ﺳَﻨﮕِﺮﻩ ، ﺷُﻮﺭَﻧﮓ ﻭَﺯﻳﻨِﻪ
ﺗﺎ ﺻَﺪ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﻝ ﺑِﺨَﺮﻩ ﺟَﺮِﻩ ﺳَﻨﮓ ﻣَﻨﮕِﻪ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﺑُﻨﮓ ﺍﯼ ﺯَﻧِﻪ ، ﺍُﺭﺩُﻭ ﺩُﻭ ﻛُﻮﭘِﻪ
ﻭَ ﻛِﻮِِﺷﻚ ، ﺗﺎ ﺩﻳﻠﮕُﻮﻥ ﻭَﺩﻳﻨِﻪ ﺗُﻮﭘِﻪ
ﺳُﺮ ﺗَﻨﮓ ﺗﺎ ﭘَﯽِ ﺗَﻨﮓ ﻗﯽ ﻗَﯽ ﻏِﺮﻭﺳِﻪ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﺯِﺭِﺩﺍﺭ ﺑَﻠِﯽ ﭼﺎﻳﯽِ ﺩَﻡ ﺍِﻳﻜﻪ
ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺳَﺮ ﻛُﺮﻛِﯽ ﻣَﯽ ﺑُﺰ ﺭَﻡ ﺍِﻳﻜﻪ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﭼِﻘَﻪ ﺳَﻔﻴﺪ ﺍُﻭﻣَﻪ ﺩَﻣِﻪ ﭘﻴﺮ
ﺑَﻴﺮﺍَﺣﻤﺪ ﺟَﻨﮓ ﺍِﯼ ﻛِﻨﻪ ﺑَﯽ ﺗُﻮﭖ ﺷَﺺ ﺗﻴﺮ
ﺳَﺮ ﺗَﻨﮓ ﺗﺎﭘَﯽ ﺗَﻨﮓ ﺍﺭﺩ ﻭ ﺩِﻳﺎﺭِﻩِ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺑِﻜَﺶ ﺑﻴﻦ ﭼﻨﺪ ﻫﺰﺍﺭِﻩِ
ﺍﺳﭗ ﺳِﻪ ﻛﯽ ﻟﻬﺮﺍﺱ ﺑَﻐﻞ ﻭَﺭ ﺍِﻳﺪﺍ
ﻣِﻦ ﭘﻮﺯَﻩ ﯼ ﺗِﻨﮕﺴﯽ ﻧﻈﺎﻡ ﺩِﺭﯼ ﺍِﻳﺪﺍ
ﻛﯽ ﻟﻬﺮﺍﺱ ﺑُﻨﮓ ﺍِﯼ ﺯَﻧِﻪ ﻓِﺸَﻨﮓ ﻭَﻡ ﻭَﺭَﻫِﺲ
ﻛِﻠَﻠَﻪ ﻧﻈﺎﻡ ﮔﺮُﻫﺖ ﻛَﻤﺮُﻡ ﺍﺷﻜَﺲ
ﻣُﻪ ﺑَﭽﻪ ﯼ ﺑﻴَﺮﺍَﺣﻤﺪُﻡ ، ﻣِﻦِ ﺩُﻭﺯِ ﺑَﺮﺩُﻡ
ﻛُﺸﺘِﻤﻪ ﺳَﺮﻫَﻨﮕَﻞَ ﺗِﺮِ ، ﺷﺎﻫﺶ ﺍِﻳﮕﺮﺩُﻡ
ﻛﯽ ﻟﻬﺮﺍﺱ ﺍﺫﻥ ﻭَﻡ ﺑِﺪِﻩ ﻣِﻦِ ﺗَﻨﮓ ﺩَﺭﺍﻳُﻢ
ﺍِﯼ ﺭَﻭُﻡ ﺗَﯽ ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺑَﺨﺖ ﺳﻴﺖ ﺍِﻳﺎﺭُﻡ
ﻛﯽ ﻟﻬﺮﺍﺱ ﺑُﻨﮓ ﺍِﯼ ﺯَﻧﻪ ﻭَ ﺍﻣﻴﺮ ﻟَﺸﻜَﺮ
ﻣِﺮﺩﻳﻤَﻪ ﻳﺎﻳِﺖ ﻧَﺮَﻩ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻣﺤﺸﺮ
ﻟُﻬﺮﺍﺳُﻢ ﺑﺎﺗُﻮﻟﻴَﻢ ﻛِﺮِ ﺍﻟﻴﺎﺳُﻢ
ﻭَ ﺣﻜﻮﻣَﺖ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﻣَﺮﺩﻭﻧﮕﯽ ﻫﻴﭽﯽ ﻧَﺨﻮﺍﺳُﻢ
ﺗِﻔَﻨﮓِ ﻛﯽ ﻟﻬﺮﺍﺱ ﻛﺎﺭ ﻓﺮﻧِﮕِﻪ
ﺑَﻴﺮﺍَﺣﻤﺪ ﻳﺎﻳُﻢ ﻛﻨﻴﺖ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺟَﻨﮕﻪ
ﺑَﻴﺮﺍَﺣﻤﺪ ﻳﺎﻳُﻢ ﻛﻨﻴﺖ ﺑﻴﺸﺘَﺮ ﺳَﺮِ ﺗَﻨﮓ
ﻛﯽ ﺩﻳﺪِﻩ ﺑَﭽﻪ ﻟِﺮﯼ ﺑﯽ ﺷﺎﻩ ﻛِﻨﻪ ﺟﻨﮓ
ﺣﻜﻮﻣَﺖ ﻭَ ﺑﻬﺒﻬُﻮﻥ ﺧﺎﻥ ﺭَﻩ ﻭَ ﻟِﻨﺪَﻩ
ﻛﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﻧﺎﻳُﻬﺒَﻠَﻪ ﻛِﻪ ﻛَﻠَﻪ ﮔِﻨﺪَﻩ
ﻗَﺮَﻭُﻝ ﻗَﺮَﻩ ﻭَ ﻗَﺮﻩَ ﺧﺎﻥ ﺩَﻣﻪ ﭘﻴﺮﻩ
ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺍﻣﻴﺮ ﻟﺸﻜﺮ ﻧﯽ ﻟُﻬﺮﺍﺱ ﻣِﻦَ ﺗﻨﮓ ﻭَ ﮔﻴﺮﻩ
ﺷَﺸﻬﺰﺍﺭ ﺍﺭﺩُﻭﺷﺎﻫﯽ ﺭَﺳﯽ ﺗِﻞ ﺍﺳﭙﻴﺪ
ﻛﯽ ﻟﻬﺮﺍﺱ ﺩﺍﺷﻮﻥ ﺩَﻣﻪ ﺷَﻮُﺟَﺮ ‏( 1 ‏) ﻧَﻜﺮﺩِﻥ ﻭَﺭ ﺑﻴﺪ
ﺟﻨﮓ ﺷﻴﺮ ﭼَﺎﻟَﯽ ﺳﻪ ﺗﻴﺮ ﺩَﻭﺭﯼَ ﺗﻤﺎﺷﺎ
ﺧﺪﺍﻛﺮﻡ ﻟُﻬﺮﺍﺳَﻪ ﻛُﺸﺖ ﭘﺎﺯَﻩ ﻭَ ﺣﺎﺷﺎ
ﭼِﻘَﻤﻪ ﺗَﻪ ﺑﻜﻨﻴﺖ ﺑِﻨﻴﻦ ﻣِﻦ ﺯِﻳﻨُﻢ
ﻛُﺸﺘﺎﺳَﻪ ﮔَﭙُﻮ ﻛﻨﻴﺖ ﺳِﯽ ﺟﺎﻧِﺸِﻴﻨُﻢ

 

ﻳﺪﺍﻟﻠﻪ ﺯُﻟﻒ ﻣَﺨﻤﻠﯽ ﭘِﻨﺠَﻪ ﻛَﻠﻮﺳﯽ

ﺳﻴﺎﺭﻩَ ﭘﺎﻙ ﺩﺷﻤﻨﻪِ ، ﻛُﻪ ﭼﻪ ﺍﻳﺨﺎﺳﯽ

ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﻛُﺮ ﻓَﺘﺢ ﺍﻟﻠﻪ ، ﺷﺎﻝ ﺑِﺮَﻩ ﺑُﺮ ﻛُﻦ

ﺑُﻮﻧﮓ ﻭَ ﺩِﺷﻤِﻦ ﺯَﻩ ، ﺳﻨﮕﺮﻩَ ﻭﻝ ﻛﻦ

ﺟَﻨﮓ ﻭﺍﺑﯽ ﻭَ ﺍَﻭُﻟﻚ ، ﺗﺎ ، ﻭَ ﺳَﺮﻩ ﺗُﻞ

ﻛﯽ ﺩﻳِﯽ ﺗِﻔَﻨﮓِ ، ﭘَﻠﻪَ ‏(1 ‏) ﻭ ﻛُﻮﻝ ﻋَﺒﺪُﻝ

ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﻛُﺮ ﻋَﻠﻴﻴَﻪ ، ﺑَﻮﺍﺵ ﭘَﻴُﻤﺒَﺮ

ﺩﺭ ﺳَﺮ ﺭﻭَ ﺟﻨﮓ ﺍﯼِ ﻛِﻨﻪِ ﻣﺜﻞ ﺷﻴﺮ ﻧَﺮ

ﻛﯽ ﻫﺎﺩﯼ ﺑﻮﻧﮓ ﺍﯼِ ﺯَﻧﻪ ﻭَ ﻛﯽ ﻋﻠﯽ ﺧﺎﻥ

ﭘَﻪ ﻭَﻳﺴَﻪ ، ﻳَﻪ ﺩِﺭ ﺑﻜُﻦ ﻧﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ

ﻋﻠﯽ ﺧﺎﻥ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺩﺍ ، ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﻛَﺮ ﭘَﻴُﻤﺒَﺮ

ﻫﻢ ﻧَﺒَﺮﺩﯼ ﻧﻴﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻭَ ﺳَﻨﮕﺮ

ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﻴﺮﺍﺣﻤﺪ ﺩﻭﻣﻦ

ﺿﺮﻏﺎﻡ ﭘﻮﺭ ﻟَﻘﺐ ﻭَﺵ ﺩﺍ ، ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﻣﺆﻣﻦ ، ﻛَﺮ ﺑﯽ ﻧﻤﻮﻧﻪ

ﺑﯽ ﻫﺎﺟَﺮ ‏( 2 ‏) ﺳَﺮِ ﻗَﻠَﻴَﻪ ﺧُﺪﺍ ﺧُﺪﺍﺷﻪ

ﻫَﺮ ﻛﺴﯽ ﻭَ ﺍﻭ ﺭَﻩ ﺍِﯼ ﺭَﻩ ﭘُﺮﺱ ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﺷﻪ

ﺑﯽ ﻫﺎﺟﺮ ﺯَﻫﻠَﺖ ﻧَﺮَﻩَ ﻛﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﻳَﻪ

ﺳَﻨﮕﺮﻩ ﻭﺍﭘﻴﺸﺘَﺮﯼ ﻣﺎﻝ ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﻳَﻪ

ﻧﺎﻣَﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﻮﻳﺴﻴﺖ ﺗَﯽ ﺷﺎﻩ ﻭَ ﺗﻬﺮﻭﻥ

ﻛُﺮ ﻧُﻤِﺮﯼَ ﻳَﺪﺍﻟﻠﻪ ﻧُﻮﻣَﻪ ﻭَ ﺍﻳﺮﺍﻥ

ﺟَﺮ ﻭ ﺍﺑﯽ ﻣِﻦ ﭘَﺮِ ﺑُﻮَﺍ ، ﺩَﺭﮤ ﮔِﻼَﻟﯽ

ﺿﺮﻏﺎﻡ ﭘﻮﺭ ﻭﺍﺩِﺭﻧَﻜﻪ ﺳَﺮ ﺧﻮﻥِ ﺁﻏﺎﻟﯽ

ﻣَﺘِﻘﯽ ﺷﺮِ ﻧَﺮِﻩ ، ﻛﻬﻴﺎﺭ ﭘِﻠَﻨﮕِﻪ

ﻛُﺸﺘِﻦِ ﺑﻴﺮَﻕ ﺩﺍﺭَﻩ ، ﺧﺎﻥ ﺳﻴﺶ ﻭَ ﺗَﻨﮕﻪ

ﻫَﺮ ﭼﻪ ﮔَﺸﺘُﻢ ﻛُﻪ ﻭَ ﻛُﻪ ﻛﺴﯽ ﻧَﻜُﺸﺘُﻢ

ﺍﻭﻣِﻪ ﻳُﻢ ﺳَﺮ ﺗَﻨﮓ ﺳَﭙُﻮ ، ﺗﻴﺮﺧَﻪ ﻭَ ﭘُﺸﺘُﻢ

ﺑﻴَﺮﺍَﺣﻤﺪ ﺳَﺮ ﺗَﻨﮓ ﺗَﻜُﻮ ﺳَﻨﮕﺮ ﻭَﺭﺍﺭﻳﺪ

ﺑﺰﻧﻴﺖ ﻃِﻴﺎﺭﻧَﻪ ﻟَﺸِﻤَﻪ ﺩَﺭ ﺁﺭﻳﺪ

ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﻮﻳﺴﻴﺖ ﺗﺎ ﻧﺎﺻﺮ ﺑﺨُﻮﻧﺶ

ﻟَﺸِﻤَﯽ ﺳَﺮ ﻓﻠَﻜَﻪ ، ﻛَﺲ ﻧﻴﺴِﻪ ﺑِﺸُﻮﺭﺵ

ﺑﻴﺮﺍَﺣﻤﺪ ﺑﺎ ﺻِﻔِﺘﻦ ، ﻭَﺟَﯽ ﻗَﺒﺮُﻡ ﺧَﻮَﺭﻧِﻴﺎﺭِﻥ

ﻗَﺒﺮﻡَ ﺍِﯼ ﻳﺎ ﻛِﻨَﻦ ، ﻟَﺸِﻤَﻪ ﺍِﯼ ﺩَﺭﺍِﺭﻥ

ﺑﯽ ﻓﺮﻧﮕﻴﺶ ﭘﺎ ، ﭘﺎ ﺑِﻜُﻦ ﺑﻴﻮﺳَﺮ ﻣَﺰﺍﺭُﻡ

ﻳَﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺳِﺮﻭﺑِﮕُﻪ ، ﻭ ﺍﺯ ﻛُﻦ ﻗِﻄﺎﺭُﻡ

ﺑﯽ ﻓﺮﻧﮕﻴﺶ ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻥ ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻮ ﺧﺎﻧﯽ ، ﺧﺎﻥِ ﺟَﻤﻊ ﺍﻳﻠﯽ

ﻧﻜﻨﯽ ﻭَ ﺩُﻭﺭِﯼ ﻳَﻠِﺖ ﮔُﻮﻝ ﺑِﺨَﺮﯼ ، ﻭَ ﻓَﻨﺪﺷﻮﻥ ﺑﻤﻴﺮﯼ

ﺳِﻪ ﭘِﻠُﻢ ﺷِﻬﻨَﻪ ﺍِﻳﺰﻧﻪ ﺑﻨﮕﺮ ﭼِﻪ ﻭﺍﺑﯽ

ﺑﻴﺮﺍﺣﻤﺪ ﺷﻴﻮَﻥ ﻛِﻨﺖ ﺧﺎﻥ ﻛُﺸﺘﻪ ﻭﺍﺑﯽ

#دانیال پرندوار